محمد على مجاهدى
478
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
1 باد خزان وزيد به بستان مصطفى * پژمرد غنچههاى گلستان مصطفى درهم شكست قائمه عرش ايزدى * خاموش شد چراغ شبستان مصطفى دور از بدن به دامن خاك سيه فتاد * آن سر كه بود زينت دامان مصطفى انگشت بهر بردن انگشترى بريد * ديو دغل ز دست سليمان مصطفى بيجادهگون « 1 » شد از تف « 2 » گرما و تشنگى * ياقوت و لعل و لؤلؤ و مرجان مصطفى تا چوب كينه خورد به دندان شاه دين * از ياد شد شكستن دندان مصطفى بوى قميص يوسف گل پيرهن وزيد * زد چاك دست غم به گريبان مصطفى دار السلام خلد كه دار السرور بود * شد زين قضيه كلبه احزان مصطفى يكباره آب كوثر و تسنيم و سلسبيل * خون شد ز اشك ديده گريان مصطفى طوبى خميد و حور پريشان نمود موى * از آه سرد و حال پريشان مصطفى در موقع « دنى فتدلى » كه شد دراز * دست خدا به بستن پيمان مصطفى پيمانهاى ز خون جگر بر نهاد حق * بعد از قبول پيمان بر خوان مصطفى يعنى : بنوش خون كه شب و روزت اين غذاست * خون خور همى كه خون تو را خونبها خدا است 2 چون مصطفى قدح ز كف دوست نوش كرد * اندرز پير عشق به جان بند گوش كرد زان باده ساغرى به كف مرتضى نهاد * او را هم از شراب محبت خموش كرد ساقىِّ كوثر از مىِ خمخانه بلا * جامى كشيد و جا به در ميفروش كرد بوسيد دست پير دبستان عشق تا * شاگرديش به مكتب دانش سروش كرد برداشت پرده از رخ معشوق لَم يزل * آن كِش « 3 » خداى برد و جهان پردهپوش كرد با تارك شكافته در مسجد اوفتاد * آن كش محمد عربى زيب دوش كرد
--> ( 1 ) . نوعى از ياقوت سرخ ، كهربا . ( 2 ) . حرارت و گرما . ( 3 ) . كه او را .